گفت و گو با ایرج کلانتری

گفت و گو با ایرج کلانتری
 

شهر در تردید و دودلی هایش وسیع است. در زایش بی شمار آلودگی های بی ترحمش وسیع است.

تهران در رازهای مهیبش، در خودروهای هزار رنگش، در دلتنگی های مردمش وسیع است. قانونش به همه ی ایران سرایت کرده است بی عدالتی اش تقسیم همگان شده است.

 در این جا همه ی آدمیان به حال خود واگذاشته شده اند تا بسته به میل خود خودش قلب یا بدقلب باشند، بی رحم یا بزرگوار باشند. تهران در ساختمان های بی شمارش وسیع است.

 وسعت این مناظر در چشم عابران پیاده ی شهر چیزی جز بازنمایی روح عصیان زده ی ایرانی نیست. شهر بی نظم شده است. عدالت اش اخته شده است. ساختمان هایش، خودروها و خیابان هایش همه از نظم دروغین پیکره نامانوس سخن می گویند. سفر مشترک ما در این شهر نامانوس همراه با معماری که با لهجه ی این شهر حرف می زند، حکایتی دیگر است.

 مهندس «ایرج کلانتری» در اتاقی چند متری با 45 سال اندوخته به انتظار نشسته است تا از زندگی حرفه یی خود و رمز و راز کارهایش در شهری بگوید که خیره سری اش تاب تحمل از همگان گرفته است. اتاق او نظم ساده یی دارد. معمار در میان اشیای این اتاق ساده از زندگی خود، معماری، معماری و معماری سخن می گوید.

پشت سر محله ی امیریه است و کودکی که به عشق دانشکده ی هنرهای زیبا با برادر نقاش خویش همراه می شد؛ و رو به رو دنیایی است به گستره ی هیاهو. «کلانتری» حکایت آموختن و راز 45 ساله ی تجربه اش را ساده تر از آن چه فکر می کردیم، بازگو می کند.

 در این فضای چند متری به مدد چند اثری که از کارهای استاد بر دیوارها قاب شده اندبه هماهنگی بیشتر با وی نزدیک می شویم و با گلایه هایش در مورد جایگاه نشریات تخصصی در حوزه ی معماری آغاز می کنیم:

«تمامی نشریات تخصصی که در حوزه ی معماری منتشر می شوند از یک ادبیات مشابه استفاده می کنند آن ها عمدتا از ادبیات علوم انسانی بهره می گیرند یعنی اتفاقات مربوط به معماری شهر و شهرسازی را عمدتا از منظر نتایج اجتماعی یا اقتصادی آن مورد بررسی قرار می دهند.»

از منظر او سیستم آموزشی ما هیچ اتصال منطقی یی با جامعه ی حرفه یی ندارد. شاید از این روست که ترجیح می دهد بگوید: «زمینه های مساعد برای تقویت ادبیات معماری یک مشکل ریشه یی است. باید دید چگونه می توان آن را حل کرد.» این گلایه راه به کجا می برد؟

«شما نگاه کنید من با اسناد و قرائن بسیاری می توانم بگویم که در بیشتر ساخت و سازهایی که در مملکت ما انجام می گیرد اعم از خصوصی و غیرآن، معمار نقشی ندارد. در باقی موارد هم آن ها، وظیفه ی معمارانه ی خود را انجام نمی دهند. وضعمان خیلی خراب است.» او آمیخته یی از روحیه آکادمیک و تجربه یی حرفه یی است. به عنوان یک معمار روحیه ی خود را در حد فاصل میان این دو تنظیم کرده است.

«اگر من بخواهم راجع به کار خودم صحبت بکنم، اولا تجربه های کلی ام این بوده که از زمان دانشجویی شرایطی فراهم شد که من اسمش را می گذارم شانس، در جامعه یی زندگی می کردیم که قشر متوسط و کم در آمد آن هم قدرت خرید یک قطعه زمین را داشت، 500 متر زمین به نو می دادند و می گفتند آقا برای من خانه بساز.

ولی امروز هیچ عقل سلیمی نمی آید به عنوان مثال در دروس در زمینی 500 متری یک ویلای دو اتاقه بسازد. بلکه مجموعه یی متناسب با سلیقه ی عمومی می سازد که بتواند در بازار بفروشد. بنابراین آن امکانی که من بر حسب شانس داشتم که سفارش دهنده یی بیاید، اختیاراتش را به من بسپارد و نیازهایش را به من بگوید تا من با توجه به امیال خودم آن را طراحی کنم، الان وجود ندارد،نه، چنین چیزی نیست.»

شهر عوض شده است خانه ها عوض شده اند و مردم. به تصویری می نگرم که بر دیوار رو به رو قاب شده است. نقشی از کارهای استاد در برابر چشمانم نشسته است. صمیمیت این نقش به زلالی در رگ ها جاری می شود. چه می شد اگر  همه ی شهر شبیه این نقس بود. شبیه این ساختمان با سقف شیروانی و نمای ساده؟ - چه شد که تصمیم گرفتید معماری بخوانید؟

«زمانی که دانش آموز دبیرستان بودم، برادرم «پرویز کلانتری» 7 سال زودتر به دانشکده هنرهای زیبا رفته بود و در آن جا دانشجوی رشته ی نقاشی بود. برادر بزرگم بود، دوستش داشتم. بنابراین همراهش به فضای دانشکده می رفتم و می دیدم که در آن جا آدم هایی حضور دارند که با بقیه ی آدم ها متفاوت اند.»

راز تفاوت آدمیان در چیست؟ به دست های استاد می نگرم. در قاب چشمانش خیره می شوم. آیا چشمان آدمی از پشت شیشه ی عینک دقیق تر به آینده خیره می شود یا بی عینک؟ نمی دانم. – آقای مهندس چه چیزشان تفاوت داشت؟

- همه چیزشان. ما بچه ی محله ی امیریه بودیم. از این محله به دانشگاه تهران می آمدیم. اولا دانشگاه تهران خودش فضای جذابی دارد. دوم این که آدم هایی که در این مکان تحصیل می کردند، آدم های جالبی بودند. نقاش، نقاشی می کرد، شعر هم می گفت بحث های قشنگی هم می کرد، کارتاتر هم انجام می داد. همه این گونه بودند. سهراب سپهری بود، جزنی بود، شیبانی بود؛ ما شاعران بسیاری داریم که از رشته ی نقاشی دانشکده ی هنرهای زیبا فارغ التحصیل شده اند. این ها همه برای آدم جذاب بود.»

در این سال هاست که دانشگاه به مدد ایوئولوژی های گوناگون چهره یی سیاسی هم به خود گرفته است. آرمان های مشتعل در فضا ذهن افراد را آتش می زنند و شعله ها از رستاخیزی ابدی در آینده خبر می دهند. گروه های گوناگون در دانشگاه از مرام و مسلک خویش دفاع می کنند و پنهان و در خفا راز خویش با دیگران در میان می گذارند.

= « نسل من چنان از بعد سیاسی و اجتماعی تمایلات چپ پیدا می کند به خاطر این است که اول جذب جاذبه هایی می شویم که در اجتماعات این گروه ها فراهم است. همه ی ما این طوری می شویم. اول جذب این قضیه می شویم و بعد یواش یواش با منطق خود به توجیه آن می پردازیم. این تمایلات عمدتا پشتوانه ی حسی دارد. در چنین فضایی معلوم است که جاذبه های طبیعی پر از پتانسیل دانشکده ی هنرهای زیبا مرا جذب می کند.»

چرا شعر نگفت، چرا سهراب نشد، چرا جوانک جنوب شهری که رویای خویش را از امیریه تا دانشگاه تهران با خود یدک می کشید، پرویز کلانتری نشد و شد ایرج، مهندس ایرج کلانتری، فارغ التحصیل معماری؟

= «معماری جامعیت و شمولی داشت که به ناچار شما می بایست یک تلقی یی از این هنرهایی که اسمش را می گذاریم، هنرهای تجسمی داشته باشید تا بتوانید آن جا کار کنید. البته من این تشخیص را نداشتم که از اول با این محاسبات وارد حوزه ی معماری بشوم. این حس بعدا ایجاد شد.»

حس ایجاد می شود ورویا در تاویل احساس به کمک آدمی می آید. شهر جان می گیرد، شهر پر از احساس می شود، بر پایه ی همین احساس آدمی به راهی کشیده می شود که خود را در پناه جهان بینی خاصی به جهان معرفی می کند. «کلانتری» چه رویایی داشت که در تاویلش به راه معماری کشیده شد؟

- «اجازه بدهید من از همان احساس نوجوانی ام برای شما بگویم تا براساس آن احساس، مبانی نظری دیدگاه های خودم را تعریف کنم. من در یک محله ی قدیمی شهر تهران زندگی می کردم. در آن جا شبکه ی لوله کشی آب وجود نداشت و ما از آب انبار استفاده می کردیم. درجه ی آسایش در واحدهای مسکونی مان خیلی پایین بود.

 در کنار این زندگی ما شکل دیگری از زندگی را در فیلم ها مشاهده می کردیم. برای خود من مدرنیزاسیون در جامعه ی شهری آن موقع یک امر الزامی به شمار می امد. باید به گونه ای طراحی می کردیم که معضلات زیربنایی ساختاری از بین می رفت. خوب، این کار به یک پشتوانه ی علمی نیاز داشت. این که چگونه وارد این کار بشویم.

قشر عجیبی از آدم های دور و بر ما تحت تاثیر نگرش هایی به تحصیل و ادامه ی آن علاقه داشتند. این جریان در قشر متوسط جامعه ی ما تثبیت شده بود. در این وضعیت برادر من به دنبال انجام دادن کار بسیار مهمی بود. او باید پدرم را قانع می کرد که در رشته ی نقاشی ادامه ی تحصیل بدهد. پدر بر اساس پیش فرض های اقتصادی می گفت یا وکیل یا طبیب. به دنبال جسارت برادر، من هم راه را برای خود باز دیدم.»

- در پس این رویا چه دیدی مرد؟

دیدم بهتر است به راهی بروم که این بار رضایت خاطر را داشته باشد. کار خلاقانه یی باشد. در هر صورت آشنایی شما هرگونه که باشد، محیط دانشگاه خود به خود شما را تحت تاثیر قرار می دهد.»

فضای دانشکده ی هنرهای زیبا، جوانک نوآموز، پریشانی کبود سال های کودکی، دنیای پیش رو، شیخ گریزان دنیای مدرن بر فرار سرها.

-« در پس زمینه موسیقی کلاسیک به گوش می رسید: با خود گفتم چقدر زیبا است. این موسیقی چیست؟ این ها چه کسانی هستند و چرا این گونه اند؟ این تفاوت توجه مرا جلب کرد. بنابراین من همیشه مشتری این بودم که برادرم این اجازه را به من بدهد که همراه او وارد آن فضا بشوم. تماشا می کردم، می چرخیدم، تابلوهای نقاشی را می دیدم، نقاشی های متفاوت آن مکان را با نقاشی های مغازه علی آقا در خیابان امیریه مقایسه می کردم. علی آقا فقط جنگل می کشید، اما این جا چیزهای دیگری پیدا می شد. آدم ها، ابژه های کاملا متفاوتی بودند. دلیلی هم ندارد که ورود آدم به این موضوعات حتما با بررسی های علمی و منطقی صورت گرفته باشد.

به هر حال معرفی هایی صورت می گیرد، آدم تحریک می شود و بعد در اثر تکرار این قضایا وارد آن حوزه ها می شود. اشاره یی که به موسیقی کلاسیک داشتم به همین خاطر بود. اول نمی فهمیدم که موسیقی کلاسیک چیست. اما بعدها که برادرم ساعت 4 بعدازظهر پای رادیو، برنامه های تفسیر موسیقی کلاسیک «سعدی حسنی» را می شنید و آن ها را تبدیل به جزوه می کرد من این یادداشت ها را می خواندم و علایق آینده ام را می ساختم.»

اعلایق او ریشه در بسیاری چیزها دارد که خود در موردشان می گوید. از محله ی امیریه با تاریخش، تا دانشگاه تهران با همه چیزش، جوانی او در این فاصله ظهور می کند. پژواک این علایق در آینده اش حضور پیدا می کند. بزرگ می شود. 45 سال می گذرد محصول این 45 سال اتاقی چند متری است با جهانی از سازها که در آن نفس می کشد با ایده های او که در دنیایش قد کشیدهاند. آیا این علایق همیشه در همه ی کارها با او همراه بوده است؟

«قطعاً، هنوز هم هست. البته محدودیت های امکانات شهری ما در این میان تعیین کننده است. من هنوز از تماشای یک نمایشگاه ناقاشی لذت می برم، از مویسیقی لذت می برم، دغدغه هایم هنوز پابرجاست.»

در جدال این دغدغه ها با جهان واقع چه هویتی دنبال می شود؟

- «به این مسائل توجه نداشته ام. من معماری را دوست داشتم، نقاشی را دوست داشتم، هنر را دوست داشتم و فکر هم نمی کردم که حتما باید با یک هدف خاص، یا یک تعبیر فلسفی از هویت وارد این قضایا بشوم. به همین دلیل وقتی 45 سال کار خود را نگاه می کنم و مورد ارزیابی قرار می دهم، می بینم که گرایشات متفاوتی را دنبال کرده ام.

آدم همیشه پوست می اندازد. قرار نیست که قاعده یی کلیشه یی تنظیم شود و به تو بگوید که تو باید حتما این کارها را انجام دهی چنین حکمی اصلا در ذهن من نیست. یک چیزی که آدم در تجربه ی طولانی اش یاد می گیرد، این است که من نمی توانم حرف مطلق  را بزنم. اصلا قرار نیست که در حوزه ی معماری کسی حرف مطلق را بزند در کار ما احساس اهمیت خاصی دارد. پس می شود گزینه های دیگری هم داشت. برای رسیدن به این نقطه احساس یابد در کنار تجربه قرار گیرد. اگرکسی این هر دو را کنار هم داشته باشد. اتفاقی می افتد که در ضمیر ناخودآگاه آدم رد می شود و چیزی از دل آن بیرون می آید.« فاوست سرانجام هدف و مقصدی ارضاکننده برای ذهن خویش یافته است: «برای به انجام رسیدن بزرگ ترین کارها، یک سر برای هزاردست کافی است.»

گفت و گو با ایرج کلانتری

مهندس کلانتری در برابر ایستاده، نشسته، چشم انتظار، با برق چشمانی که تلالو درخشان آن پاسخی نهفته است حتی اگر پرسشی نباشد. او خودش است کارهایش بخشی از وجود اوست یادگار خیابان های شهر.

« همین الان هم از بعد هویتی همه ی کوششم این است که در کارهایم تبلوری از شخصیت و امیال خودم را نشان بدهم. دلم می خواهد از بقیه متفاوت باشم دلم می خواهد مقید کالیشه نباشم. دلم می خواهد ادای کسی را درنیاورم. حالا این کار هویت ملی به حساب می آید یا نه برای من مطرح نیست.»

اما تهران شهر 45 سال پیش نیست. کوچه ها از گردشی در ذهنیت انسان امروز خبر می دهند. زمین ارزش افزوده یی فراتر از خون انسان پیدا کرده دلالان و سودجویان منطق شهر را با ذهنیت خود هماهنگ کرده اند. این شهر با افق تیره اش، با جبر مسخ کننده اش آدمی را مغلوب می کند. معمار اگر باشی سخت تر.

«من اگر ناگزیر در یک بافت شهری که اطرافش فضاها به هنجار نیست کاری انجام دهم این کار هم بخشی از من است من باید کاری بکنم که اهمیت کارهای دیگر را تحت الشعاع معاری خودم قرار دهم. مصادیقی در کارهایم دارم که اتفاقا می شود به طور اخص از این بعد به آن نگاه کرد. یکی از شانس هایی که آوردم این ود که در دوره یی که کارهایی انجام دادم و الان هم به کارهای آن دوره ام خیلی علاقه دارم، بیشتر کارفرماهای من از آدم های فرهیخته و اهل علم مملکت بودند. نوکیسه و یا ثروتمند نبودند.

وجه اشتراک این افراد با من این بود که از من می خواستند برای آن ها ساختمانی بسازم که بی پیرایه باشد. هیچ نوع تظاهری ناشی از نوکیسه بودن و تازه به دوران رسیدگی در آن نباشد و در عین حال در محدوده ی طبقه ی اقتصادی شان باشد.

بنابراین من باید چه کار می کردم. آن موقع به ذهنم رسید که از آجر استفاده کنم. از آجر گری. این را از علیزاده یاد گرفته بودم.

 علیزاده آجری را که همه در تیغه استفاده می کردند در نما به کار می برد. این بی پیرایگی مرا سوق می داد به طرف ااین که کاری انجام دهم که زیاد جلب توجه نکند. حتی در جاهایی روی این کار پافشاری هم می کردم ولی بر اساس این ایده طراحی می کردم که آدمی که وارد این خانه می شود باید تفاوت و تضادی را با آن چه در بیرون می بیند حس کند یعنی نتواند حدس بزند داخل این خانه چیست.

 برای او ابهام داشته باشد. این ابهام یکی از وجوه تمایز معماری شرقی است معماری غربی را می توان حدس زد ولی معماری ما اسرار آمیز است.

باید آن را کشف کرد برای این کشف شما باید از فضای انتقالی عبور کنید. به نظر من همه ی برداشت های ناشیانه و غلطی که از معماری سنتی می شو این است که فقط از عناصر تزیینی این معماری استفاده می کنند. در صورتی که این ادغام و فضاهای انتقالی است که معماری شرقی را می سازد قصد من عمدتا این بوده که این گونه کارهایم سوال برانگیز باشد. تا تنها هنگام ورود به آن، فضا کشف شود.

«کلانتری» به یک نسبیت رسیده است. در این نسبیت او همان گونه که با احساس و عقل نمی جنگد. به دنبال تاکید بر دو گانگی شرق و غرب هم نیست.

«من معماری خوب را در هر جای دنیا که باشد می بینم و لذت می برم. چند سال پیش در کنفرانسی در آمریکا شرکت کردم . و مبهوت کارهایی شدم که در آن جا به نمایش گذاشته شده بود. با خود فکر می کردم چگونه ممکن است این ایده ها به ذهن کسی رسیده باشد و من هیچ شناختی از آن ها نداشته باشم. فکر می کردم حالا حالاها کار داریم تا به آن ها برسیم. آن ها در مسابقه هایشان تحت تاثیر عظمت و بزرگی بنا نیستند طراحی یک خانه ی کوچک و محقر هم می تواند بهترین جایزه را نصیب معمار آن اثر کند.»

مهندس کلانتری از سال 1337 تا کنون به فعالیت در عرصه معماری پرداخته است.

در تمامی این سال ها برای افراد بی شماری طراحی کرده و خانه ساخته است. در میان این ها نام چهره های معروفی هم به چشم می خورد.

«از کارهای اولم یکی خانه یی برای خانم مهشید امیرشاهی بود. برای ثمین باغچه بان و هوشنگ پیرنظر هم خانه هستم، برای نجف دریابندری، برای برادرم پرویز کلانتری و ... این ها کارفرماهای خوبی بودند. اصلا به هیچ نحو درصدد تحمیل عقاید خودشان نبودند. تنها به من می گفتند که چه چیزی می خواهند.»

آزاد راه ها به خانه ها رسیده اند. شهر بزرگ می شود و در انضباط خود و در تلالو درخشش لامپ های نئون گم می شود. پیاده روها مرزهای زمینی عبور و مرور را برای ما تعیین می کنند. محدود می شویم.

امکان حرکت به پایین ترین حد خود می رسد. مهندس کلانتری در دفتر خود نشسته است و به کارهایی می اندیشد که قرار است در میان این دگرگونی وحشت آور بازنمای بخشی از وجود او باشند آرام، صبور، آشنا ...

بررسی و نوشته: داوود پنهانی
نقل از ماهنامه شهر و ساختمان - بهمن ماه 1384
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

رده بندی مقاله: