دکتر گیتی اعتماد

گفت‌وگوی پیش‌روی‌تان با گیتی اعتماد؛‌معمار و مدیرعامل و مشاور طرح و معماری و عضو هیات‌مدیره جامعه مهندسان مشاور٬ یک‌ویژگی برجسته دارد به‌نام صداقت؛ همان گمشده‌ای که معلوم نیست لای کدام برگ از تصمیم‌گیری‌ها و بخشنامه‌ها گم شده است، مساله‌ای که سرایت کرده و همه را در‌بر‌گرفته. شاید اصلی‌ترین عاملی که اجازه نمی‌دهد با هم‌دیگر بیشتر رفاقت کنیم و حرف‌هایمان را به هم‌دیگر بزنیم. به‌خاطر‌همین است که وقتی می‌خواهم اشاره‌ای برای گفت‌وگویم با گیتی اعتماد بنویسم، علاقه‌مندم از صداقت واژه‌ها و جان لغت‌هایش بگویم؛ صداقتی که محتوای مصاحبه را دربرگفته است؛ مساله معماری شهری و تطور آن، همین‌طور تاثیر آن بر روابط اجتماعی ما یا تفاوت‌ روابط اجتماعی در کشور ما با کشورهایی که اعتماد آنها را گشته یا زندگی کرده یا از همه مهم‌تر اینکه چرا ما هیچ‌حس تعلقی به شهری که در آن زیست می‌کنیم نداریم، سرفصل‌های سخنان اعتماد است؛ سخنانی که در اصل روایت‌های بانوی معماری است که دل به سرزمینش دارد، از چنار‌هایش خاطره دارد و از اینکه امروز پایتختمان در معرض از‌دست‌دادن هویتش قرار گرفته، گلایه می‌کند. این گفت‌وگو در اصل دنباله پرونده فردگرایی است؛ بسط این موضوع که ما چرا تنهاتر می‌شویم بی‌ارتباط به آهن‌کوبی‌های کنار پیاده‌رو نیست گویا. راه‌بندان‌ها و همه برج‌هایی که خاطره‌های ما را از شهرمان می‌گیرد همگی تاثیر‌گذار است انگار.

‌خانم اعتماد، امروز دیگر می‌توان گفت؛ بر هیچ‌کس پوشیده نیست که خیابان‌ها، ساختمان‌ها و حتی جوی‌های شهر در زندگی ما تاثیر می‌گذارد. به‌نظر شما چقدر حال‌و‌روز خموده امروز ما تاثیر‌پذیرفته از شهرمان تهران است؟

محیط کلانشهر، اساسا محیط خشنی است. به‌عبارتی شناختی که در فضای روستایی یا شهرهای کوچک به ساکنان دست می‌دهد، در کلانشهر بسیار اندک است. همین عدم‌شناخت فضا، کلانشهر را مبهم و مجهول‌تر می‌کند. شهروندان کلانشهر همواره با ‌دنیای عجیب‌وغریبی مواجه هستند که هیچ‌رحمی نسبت‌به ساکنانش ندارد چراکه با همه مزایایی که دارد یک‌سری مشکلات سر راه شهروندانش قرار می‌دهد که هیچ گریزی از آنها نیست؛ برای مثال شما که در کلانشهر زندگی می‌کنید نمی‌توانید از ترافیک رها شوید. طبیعتا ترافیک خسته‌کننده است، حتی فکرکردن به ترافیک‌های سنگین اعصاب انسان را به‌هم می‌ریزد. یا اینکه کلانشهرها روابط انسان را هرچه محدودتر می‌کند. مشغله‌هایی که در این نوع زندگی است اجازه روابط گسترده‌ای که در شهرهای کوچک‌تر وجود دارد را نمی‌دهد. در روستاها و شهرهای کوچک‌تر ساکنان نسبت‌به اطراف خود شناخت بیشتری دارند، روابطشان با دوستان و آشنایان بیشتر است و همه اینها موجب آرامش ‌خاطر افراد می‌شود. چراکه «شناخت» موجب امنیت و آرامش خاطر است؛ چیزی که در کلانشهر خیلی کم است. زندگی در کلانشهر افراد را دچار یک «بی‌تفاوتی» می‌کند. کلانشهر‌نشین‌ها نمی‌توانند به همه جزییات به‌دقت تمام بیندیشند، چراکه دقت هرچه‌بیشتر در جزییات موجب می‌شود که به فرد آسیب بیشتری از لحاظ روانی وارد شود. از‌این‌رو کلانشهرنشین‌ها نوعی کرختی و بی‌تفاوتی دارند. فردگرایی یکی از نتایج این بی‌تفاوتی و کرختی است. می‌شود گفت این فردگرایی به‌نوعی حفاظی است که شهروندان کلانشهر دور خود می‌کشند تا از آسیب بیشتر در امان باشند.

‌یعنی شهروندان کلانشهر‌ها خودآگاهانه کرختی و بی‌تفاوتی را انتخاب می‌کنند؟

این صفات به‌تدریج در افراد به‌وجود می‌آید. به‌نظر من فردگرایی پیامد کلانشهر‌نشینی است، چون افراد مجبور هستند در مقابل ضرباتی که می‌خواهد از محیط به آنها وارد شود، جلوگیری کنند. به‌هرحال نمی‌شود قاطعانه گفت که این انتخاب، انتخابی خودآگاهانه است. مدتی پیش رفته بودم نیویورک. در این کلانشهر همیشه صدای آژیر بلند است. آژیر آمبولانس، آتش‌نشانی، پلیس و... . در خانه خواهرم اقامت داشتم و اتفاقا اتاقی که برای من در‌نظر گرفته بودند، به‌طرف خیابان نبود و بنابراین صدای کمتری به اتاق من وارد می‌شد، اما اتاق خواهرم به‌سمت خیابان بود و طبیعتا صدای بیشتری در اتاقش می‌پیچید، ولی صدای آژیر مرا بیشتر از او می‌رنجاند. چون او ساکن آن نیویورک بود و نسبت‌به صداهای اطرافش عادت داشت، اما من نه. می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که چون من به آن صدا‌ها عادت نداشتم و درواقع چنین صداهایی در ایران به من آسیب نزده بودند، در برابرشان سپر دفاعی‌ای به‌نام بی‌تفاوتی نداشتم، اما خواهرم چون همواره در‌معرض آن صداها بوده، نسبت به‌آنها بی‌تفاوت شده بود. زندگی در کلانشهر این‌طور است؛ خواهر من خودآگاه دربرابر صدای آژیر بی‌تفاوت نشده، بلکه این محیط اطرافش بوده که او را مجبور کرده و البته هر‌کسی در نیویورک این‌گونه زندگی می‌کند، چون توجه بیش‌از‌اندازه به صداهای خیابان انسان را کلافه می‌کند.

‌می‌شود گفت دلیل اینکه هم‌دلی کم شده، همین توجه به منافع شخصی‌ای است که ما از مدرنیته و زندگی سریع امروز وام گرفته‌ایم؟

وقتی ما در جایی زندگی می‌کنیم که باید برای رفتن به جایی دوساعت در ترافیک باشیم و برای برگشت هم همین‌طور و با درنظرگرفتن حجم انبوه مشغله‌هایی که در زندگی امروز داریم، ارتباط‌های نزدیک خواه‌نا‌خواه کم‌رنگ می‌شوند. موقعی که ما بچه بودیم، خاطرم هست همسایه‌هایی که هفت‌خانه هم از ما دور بودند را می‌شناختیم٬ ارتباط می‌گرفتیم و وقتی همدیگر را می‌دیدیم نسبت‌به هم احساس هم‌دلی می‌کردیم، اما امروز همسایه‌هایی که در یک پاگرد هستند و از نظر فیزیکی به‌هم نزدیک‌اند، هم‌دیگر را نمی‌شناسند، چرا‌که افراد صبح از خانه بیرون می‌زنند و شب با خستگی تمام برمی‌گردند. تعاملی که قدیم بود دیگر ایجاد نمی‌شود. به‌نظر من تعامل‌های اجتماعی به‌خاطر مشغله‌های زندگی امروز از‌بین‌رفته یا حداقل کم‌تر شده است.

‌به‌نظر شما وقتی شهرهای مدرن ساخته می‌شد، اندیشه‌ای بود که آگاهانه بخواهد شهروندانش را به‌سوی کرختی و خمودگی سوق بدهد؟

نه! من فکر نمی‌کنم وضعیت امروز ما آگاهانه بوده باشد، البته درباره معماری شهرهای قدیم می‌شود به نکاتی آگاهانه پی برد؛ مثل تکیه‌ها و بازارها و... . هم‌اکنون هم در معماری شهری، برای برقراری روابط اجتماعی تمهیداتی اندیشیده می‌شود. از‌این‌رو نمی‌شود گفت شهرهای قدیم به‌صورتی آگاهانه، طوری معماری شده بود که روابط اجتماعی بیشتر شود و امروز شهرها را طوری می‌سازند که این روابط کم‌رنگ شود. به اقتضای زندگی در هر دوره شهرهایی ساخته می‌شود. این نوع عملکرد اقتصادی و اجتماعی شهروندان است که وضع شهرها را هم رقم می‌زند. بنابراین در این فرم از تعامل اجتماعی به‌دلایل دیگری مانند اقتضائات اقتصادی، هم‌دلی کم‌رنگ‌تر می‌شود و این مساله به‌صورت مستقیم به معماری شهری ارتباطی ندارد. یک مساله‌ای هم که نباید فراموش شود٬ به‌وجودآمدن یک‌سری ارگان‌ها و نهاد‌های خاص است که نیاز‌های شهروندان را تامین می‌کنند. این ارگان‌ها بسیاری از نیازهای شهروندان را تامین می‌کنند که قدیم نبودند. نبود آنها موجب می‌شد که افراد از هم‌دیگر کمک بگیرند، در‌نتیجه روابط گسترش پیدا می‌کرد. در زمان‌های گذشته اگر برای خانواده‌ای مشکلی پیش می‌آمد، همسایه‌ها دست‌به‌دست هم می‌دادند تا آن مشکل را رفع کنند، اما امروز افراد هنگام بروز یک‌مشکل در روند زندگی با اورژانس، آتش‌نشانی یا دیگر ارگان‌ها تماس می‌گیرند. این ارگان‌ها جای تعامل اجتماعی تنگاتنگ را گرفته و لزوم روابط اجتماعی از‌بین‌رفته است.

«امروز ایرانیان خونگرم و جمع‌گرا، فردگرا‌تر می‌شوند»، باتوجه به اینکه شما به بیش از ۴۰کشور سفر کرده‌اید در تجریباتی که دارید چنین گزاره‌ای چقدر ثابت می‌شود؟

من چون هم در ایران زندگی کردم و هم خارج از ایران، وقتی به نمود‌های روابط اجتماعی و زندگی فردی افراد نگاه می‌کنم٬ نمی‌توانم به قاطعیت بگویم ما دچار فردگرایی شده‌ایم. همه خانواده‌های ما هنوز پدران و مادرانشان را به خانه سالمندان نمی‌فرستند. یکی از نمود‌های فردگرایی می‌تواند همین مساله باشد. در کشور ما در شهرهای بزرگ هم اغلب افراد، پدران و مادرانشان را به خانه سالمندان نمی‌سپارند. درحالی‌که در اروپا این فرستادن بزرگ‌ترها به خانه سالمندان یک امر رایج است.

‌شاید این حرف شما درباره نسل خودتان درست باشد، اما نسل فعلی دیگر تحمل پدربزرگ‌ها را چندان که بایسته است ندارد.

ما از تفاوت نسل‌ها صحبت نمی‌کنیم. از طرفی این مطالبی که می‌گویم مستند‌به تجربیات شخصی من است و مستند‌به پژوهش‌های گسترده نیست و بعید می‌دانم در ایران هم برای این موضوع پژوهش دقیقی انجام شده باشد. آنچه من از ظاهر جامعه خودمان می‌بینم و با جوامع دیگری که رفته‌ام مقایسه می‌کنم، به این نتیجه نمی‌رسم که فردگرایی در کشور ما بیشتر از کشورهای دیگر باشد.

 
رده بندی مقاله: